تبليغاتX
...یه تیکه دریا...

وقتي من خواستم

وقت دل گرفتگي ام

به تو تنها كسم

پناه بياورم

و شايد كمي...فقط كمي

روي پاهايت بنشينم

و تو دستانت را دور كمرم حلقه كني

و من سرم را بي واسطه روي شانه ات بگذارم

تا دلم آرام گيرد

و تو نخواستي

يعني

هنگام رفتن است....

وقتي ارزوهايم را

تمام انهايي كه يادم ماندست را

مرور مي كنم...چه ساده به ياد مي آورم...

ارزوي فرياد زدن اسمم

از زبان تو

روبه روي دريا

و امدن من از پشت سرت...به ارامي

و دست گذاشتن روي چشمهايت

و زمزمه كردن زير گوشهايت

من همين جا هستم

كنار تو

كافيست كمي ببيني مرا..فقط كمي.....

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 اسفند1387ساعت 20:21  توسط مرجان  | 

...تموم شد...
+ نوشته شده در  سه شنبه 15 بهمن1387ساعت 20:5  توسط مرجان  | 

...خدایا آن چشم ها چقدر زیبا بود...اگر محبت رنگی داشته باشد و حس کردنی باشد ,اگر محبت را بتوان دید و حس کردو چشید,محبت بی شائبه,محبت توام با شوق و خواستن ,نه شهوانی را(چون محبتی که از شهوت باشد زلال نیس,پاک نیست و این طور مستقیم با قلب ادمی ارتباط پیدا نمی کند)...من رنگ محبت را...زلالی بی نهایت عشق را در چشم های تو دیدم و با نگاه تو شناختم...

***

او همانگونه که روحم را با محبتش آشنا می کرد ,جسمم را هم به خودش عادت می داد و این برایم بی نهایت لذت بخش بود.نمی دانم چند درصد زن ها این شانس را داشته و چشیده اند...

نخست باید روح زن تصاحب شود تا خوشبخت باشد .هیچ چیز برای یک زن تلختر این نیست که جسمش را ,بدون حس کردن نیازهای روحی اش تصاحب کنندو این اشتباهیست که در طول قرون بارها و بارها تکرار و نادیده گرفته شده.

من جز معدود زنانی بودم که مردش ذره ذره روحش را تصاحب می کند .خودم را می خواست و نه جسمم را.

امنیت خاطری که در رفتارش با من داشت از من کسی دیگر ساخت.هرچه او شتابی به خرج نمی داد ,بیشتر فاتح وجود و هستی من می شد.درست مثل فاتحی که به دلیل لیاقت و کاردانی و سزاواریش شهری را به او پیشکش می کنند.

فرق است بین او که به زور و جبر و اکراه مالک سرزمینی می شود و در نهایت نه بر ان سرزمین حاکم می شود و نه بر قلب مردمش.

***

اگر حیای تو نبود...

 

+ نوشته شده در  جمعه 20 دی1387ساعت 18:26  توسط مرجان  | 

...از نیمه شب تا بانگ خروس مردگان جشن می گیرند٬جشن آزادی جشن رهایی از دردهای زندگی.

همه با هم برابرند.

نه شاه است و نه گدا٬نه پیر است و نه جوان٬نه دختر است و نه پسر٬نه زن است نه مرد٬همه مرده اند.همه استخوان بندی هستند.

کسی جقه بر سر٬کسی شندره بر تن ندارد.دست به دست هم می دهند و می رقصند.

مرگ که در همه انها مشترک است ٬جزئی از کل انها٬خود آنها٬مرگ استخوانبندی ها را به رقص دراورده است.

مرگ با قلم استخوان پا ـکه روزی ساق پای دخترکی بلند بالا بوده ـ روی جمجمه دیوار کلفتی برای آنها ضرب می گیرد.

ساعت دوازده که می شود ٬استخوانبندی ها از پله های گور بیرون می ایند و می رقصند.

مرگ که خود آنهاست ٬برای انکه دیگر فرمانده و فرمانبرداری نیست٬آهنگ ملایمی می نوازد.

مردگان گرد هم دست می افشانند و پای می کوبند.

اینکه هنوز روی استخوان های صورتش جای نیشخند دیده می شود ٬این در زندگی قاضی بوده و به دردها و شکایت های محکومین پوزخند می زده٬اما او تازه مرده است.

بزودی این اثر در کله او محو خواهد شد.مابین فک و گونه هایش این اثر باقی نخواهد ماند.

برای اینکه او دیگر مرده است و آزاد است.

اینکه استخوانبندی های پشتش گوژ دارد ٬او در زندگی پشت خم کرده سر فرو اورده است.

اینجا دیگر احتیاجی ندارد ٬برای انکه آنچه اورا از دیگران جدا می کرد ـ احتیاج زندگی روزانه ـ دیگر وجود ندارد٬ نه خنده است ٬نه گریه٬نه شادی و نه غم٬نه دلواپسی ست و نه امید و نه افادست و نه تحقیر٬نه ظلم و نه عجزو لابه٬نه گرسنگیست و نه سیری.

هیچ چیز نیست.جز مرگ جز آزادی.

آیا این مرگ و این آزادی از زندگی در زندان بهتر نیست.

ایا این مرگ به از آن نیست که قاضی به زجر محکومش پوزخند بزند؟

آیا این مرگ به از این نیست که محتاج پشت خم کند؟!

آیا این مرگ به از ان نیست که ادم در بند باشد؟

از همین جهت است که آنها جشن گرفته اند.

رقص می کنند برای انکه آزادند.

مرگ با قلم پای دختری روی جمجمه کله گنده ای ٬برای انها سرود رقص مردگان را می نوازد.

وای٬این آزادی هم محدود است.

خروس٬ورود صبح را بانگ می زند.

همه مرده ها:استخوانبندی ها در هم می پاشند.

جرنگ...جرنگ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 دی1387ساعت 18:17  توسط مرجان  | 

 

چه بد...این که یکی خیلی سعی کنه حرفی بزنه که منظورش اونقد تو لفافه باشه که تو حالیت نشه اما باز تیرش به سنگ بخوره.اگه از حرفاش و یا منظوراش ناراحت می شدم بهش می گفتم.اما می خوام یاد بگیره برا این کار می بایست زرگنتر بود.

***

انعکاسو دیدم.میدونستم حدود یک هفته اثرش رو مامان می مونه.مهم نیس.ما که با هم گفتمانی نداریم.راستش دیگه حوصله ندارم...دیگه از حرف زدن خوشم نمیاد.و اون هروز می پرسه:چیزیه که ازش ناراحتی و من خبر ندارم؟...و من باز حوصله حرف زدن ندارم.

با اخم ناشی از دلخوری می گه:می دونستی تو از همه پسرام بی عاطفه تری؟!

و این بار منتظره جواب نمی ایسته.

تا مودش نباشه نمی تونم بحرفم.نمی تونم خودمو بکشم که.

***

خیلی وخته سعیدو ندیدم.دلم براش تنگ شده.برای اون چشاش که همیشه یه هاله اشک روشونه.(سعید همون عقب افتادستا!)

تقریبا یک ماه پیش بود

امد مدرسمون و همون جلوی در چمباتمه زد.

اونوخ مستخدم مدرسه اومد گف چرا این جا نشستی پاشو برو خونتون!

اونم یه نقطه دورو با انگشت اشارش نشون میداد می گفت حسین!و هی سینه می زد.

یکی می گفت آخی...

طفلک/

گفتم بیچاره ها طفلک ماییم نه اون.

اون کلی چیز می بینه و می شنوه که ما از حسشون محرومیم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 دی1387ساعت 9:11  توسط مرجان  | 

عصر جمعه

فصل زمستون

تنهایی!

 

+ نوشته شده در  جمعه 6 دی1387ساعت 17:10  توسط مرجان  | 

فکر می کنم وقت آن باشد

کمی خاموش بایستم

و تنها تماشا کنم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 دی1387ساعت 8:10  توسط مرجان  | 

خداوندا اگر روزی به زیر آیی

لباس فقر را پوشی

غرورت را برای لقمه نانی

به زیر پای نامردان فرو ریزی

زمین و آسمان را کفر می گویی

نمی گویی؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 آذر1387ساعت 18:13  توسط مرجان  | 

خونه مهدی که میرم دلم می گیره...چطور می تونن دوتایی تنها تو اون خونه دلگیر زندگی کنن؟!

فاطمه رو می بینم می فهمم جدا که دلم نمی خواس جای اون باشم

هرچند که مهدی پسر خوبیه٬اما کلا با جنس مذکر مشکل پیدا کردم!

هادی که میاد می شینیم باهم تا دیروخت شب حرف می زنیم...

می گه: مرجان اگه خواستم زن بگیرم تو انتخاب کن برام٬تو می دونی من چی می خوام.

منم می گم: کاش تو هم می تونستی این کارو برا من انجام بدی!

می گه: عذر می خوام مگه پسری که تو می خوای چه جوریه که من نمی دونم؟!

می گم :نمی دونم ...فقط مطمئنم با اونی که تو فک می کنی جدا متفاوته!

می پرسه:نکنه از این سوسولا خوشت میاد؟!

تعجبم می گیره:واقعا تو این جوری راجع به من فک می کنی؟؟؟فک می کنی دلم می خواد یه عمر مامان باشم واسه شوهرم؟؟؟!

می گه: پس چی...

می گم :فلان باشه...قیافش تیپش..کارش..عقایدش...

می گه :اینی که تو می خوایو باید بدی بسازنش برات!

می خندم می گم:من گیرش میارم!:)

واقعنم همین طوره...گاهی نمی فهمم فلانی چی داشت که اون دختره پاش موند؟!

ـــ بر می گردم به خودم...خب...من فک می کنم هر آدم باشعوری بایستی از اونی که من خوشم میاد خوشش بیاد!!

ـــ می زنم به ذوقم:از نطره اون دخترم من بی شعورم!:دی

هرچند این جوری بهتره...

راستی که برام مهم نیس بقیه فک کنن طرفم به ارزشی که داره برام٬ می ارزه یا نه...

اتفاقا اگه فک کنن نمی ارزه به نظرم خوشحالترم!:)

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آذر1387ساعت 17:38  توسط مرجان  | 

...ازت تازه شدم...

خیلی پیش از این...

و متاسفم که همیشه پیش تو نیستم...

تا تازه تر شم...

تموم رویام درونت خلاصه می شه...

تموم عشقم تو لبخندت...

تموم زندگیم تو نگات...

و هروز محتاج تر به عشق و زنده بودنم...

 

 

 

 

 

 

دوست دارم....

dastam dastato mikhad...

چشمای منتظر به پیچ جاده...دلهره های دل پاک و ساده...

پنجره بازو غروب پاییز...نم نم بارون تو خیابون خیس...

یاد تو از تنگ غروب تو قلب من می کوبه

سهم من از باتو بودن غم تلخ غروبه

غوب همیشه واسه من نشونی از تو بوده

برام یه یادگاریه...جز اون چیزی نمونده......

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آذر1387ساعت 17:47  توسط مرجان  |